طبقه ی کارگر و آگاهی طبقاتی

محمد قراگوزلو


دی ١٣٨٨- ژانویه ٢٠١٠


این آگاهی انسان ها نیست که هستی اجتماعی شان را تعیین می کند، بلکه برعکس زنده گی اجتماعی ست که آگاهیشان را شکل می دهد (ایده ئولوژی آلمانی

مقاله ی "درباره ی غیبت کارگر" را با این جمله ی تاویل پذیر و نیمه تمام جمع زدیم که؛ "برای متشکل کردن کارگران در عرصه ی مبارزه ی طبقاتی لازم نیست در جیب یا ذهن آنان، یک مجلد آنتی دورینگ باشد..." و قصدمان این بود نیست در جیب یا ذهن آنان، یک مجلد آنتی دورینگ باشد..." و قصدمان این که در استمرار سلسله مباحثِ بررسی ابعاد مختلف جنبش اعتراضی جاری، تحلیلی از تعلیل این مهم به دست دهیم که غیبت طبقه ی کارگر از صحنه ی وقایع اتفاقیه ی چند ماه گذشته به مولفه های بسیار متنوعی باز می گردد که اگرچه آگاهی طبقاتی یکی از زمینه های واقعی آن است اما این امر منطبق بر آن چه که در سنت چپ لوکاچی تئوریزه شده است، مهم ترین دلیل این خلاء سرنوشت ساز نیست. واضح است که شرح و بسط هر یک از مقولاتی که در مقاله ی پیش گفته به اشاره طرح شد موضوع اصلی تولید انبوهی از کتاب و رساله - ای بسا اجماع-ناپذیر - بوده و طراحی آن ها صرفاً از منظر تلمیحی به چشم انداز یک سلسله مباحث احتمالاً ضروری در افق روشن جنبش کارگری صورت بسته است.

گمان می کنم این ارزیابی که کارگران و فرودستان اقتصادی به صورت متشکل - و به تعبیر من در قالب یک طبقه برای خود - در جنبش اعتراضی جاری حضور ندارند مورد توافق اکثریت تحلیل-گران واقع بین قرار گرفته است. موضوع مورد منازعه این جاست که:

الف. عده یی از دوستان با مترقی دانستن خیزش لیبرالی سبز از نخبه گان این جریان خواسته اند برای تضمین موفقیت حرکت خود به فرودستان فراخوان مشارکت دهند.

ب. گروهی دیگر با این تصور که توزیع مقداری چک پول و سیب زمینی و تاسیس چند جاده ی روستایی و افزایش حقوق بازنشسته گان و رفتارهای پوپولیستی از سوی دولت نهم و دهم؟ باعث جلب رضایت کارگران و زحمت کشان شده است، از فریب خوردن فرودستان سخن می گویند و برای خود نقش آقا معلم، روشنگر و پیشتاز می نویسند. این "برادران" البته به ما نمی گویند که اگر واقعاً چنین است - یعنی رضایت کارگران از دولت ناشی از بهبود موقت معاش ایشان است - پس نارضایتی های ناشی از بی کاری، تعطیلی و ورشکسته گی صنایع؛ رکود تورمی، تعمیق خط فقر، سلب خدمات اولیه ی دولتی (خصوصی سازی ها...)، تعویق چند ماهه ی پرداخت دستمزدهای 263 هزارتومانی، محرومیت از ایجاد تشکل های صنفی و اجتماعی مستقل؛ در کنار اعتراضات همه روزه ی کارگران به مشکلات فراوان خود و... چه گونه توجیه می شود و کجا محل بروز می یابد؟ آیا صرف این مدعا که "کارگران آگاهی طبقاتی" ندارند، برای فرار از پاسخ گویی به موضوع حیاتی غیبت طبقه ی کارگر در مناقشات سیاسی کافیست؟

پ. این تحلیل بی ربط هم که دولت به اعتبار توزیع پول و رفتارهای پوپولیستی و دماگوژیک در میان فرودستان اقتصادی پای گاه طبقاتی دارد و از سمپاتی زحمت کشان برخوردار است، به دلیل نامربوطی مفرط؛ بی پاسخ بماند بهتر است.

ما قبلاً گفته ایم که حضور طبقه ی کارگر در متن خیزش لیبرالی سبز در شرایطی که منجر به کسب هژمونی مطلق نشود، حضوری انحلال گرایانه و تبعاً ارتجاعی است. به همین دلیل نیز هرگونه فراخوان مشارکت جویی می باید مشروط به دو فاکتور ذیل باشد:

- پس زدن هژمونی اصلاح طلبان و لیبرال ها. اگر فرد یا گروهی از این "پس زدن" هژمونیک به مفهوم "حذف" می رسد، مشکل فهم نادرست و درک وارونه ی اپیستمولوژیکی است که هژمونی طبقاتی را با ائتلاف های سیاسی مخدوش می کند.

- حفظ مرزبندی طبقاتی با کل جبهه ی بورژوازی و همه ی نماینده گان سیاسی آن در تمام سطوح.

فراخوان به کارگران برای سینه زدن زیر پرچم سرمایه داران و احزاب مدافع بازار و انواع و اقسام نحله های سرمایه سالار ژیگول و مدرن و سنتی و صنعت گستر و استقلال طلب و دولت محور و اقتصاد ملی خواه و غیره دعوت به مذبح پول و کارمزدی ست. حتا اگر لیبرال های ما در گفتار ضد دیکتاتوری خود صادق باشند - که به نظر من نیستند - باز هم ائتلاف با این جماعت در صورت عدم سلب تمام عیار هژمونی شان، به زیان طبقه ی کارگر است.

طرح این مدعا به این مفهوم نیست که کارگران ناآگاهند و در این معامله کلاه سرشان می رود. نه. هرگز! مشارکت کارگران در هر جنبشی تا زمانی که از مسیر تطور "طبقه در خود" به "طبقه برای خود"١ (در این زمینه بنگرید به "فقر فلسفه") عبور نکرده اند همواره مشارکتی مشروط است. در غیر این صورت کارگران به پیاده‌نظام انواع و اقسام جریان های راست - از فاشیسم هیتلری تا سندیکای لخ والسایی - تبدیل خواهند شد. آیا کارگران به این دلیل مغلوب سیاست های کلاشانه ی رهبران مزدور اتحادیه یی همچون لخ والسا شدند، که ناآگاه بودند و یا زیر فشارهای گرگ های کمونیسم بورژوایی حاکم بر لهستان به سگ های هار ریگانیسم ـ تاچریسم پناه بردند و از ترس مرگ خودکشی کردند؟ آیا اگر کارگران لهستانی یک دوره - برای مثال - در کلاس های تئوری گئورک لوکاچ شرکت کرده و دیپلم آگاهی طبقاتی گرفته بودند، به دام رهبران خودفروخته نمی افتادند؟ دامنه-های این پرسش سوزان از شکست انقلاب ١٩٦٨ فرانسه و اعتصاب کامیون داران شیلی علیه سالوادور آلنده ( ١٩٧١) فراتر می رود و از آتن و جاکارتا و تهران و پکن و پراک و بوداپست نیز می گذرد! گذاری تلخ و به تعبیر شاملو "همچون دشنه یی زنگار گرفته از اعماق استخوان..."!

آگاهی طبقاتی از نظر مارکس

اصطلاح فلسفی "آگاه بودن" (Bewusstsein) در برابر واژه ی لاتین Conscientia (Conscience=) - شعور- از سوی کریستیان ولف، در مُقام آلترناتیوی برای کلمه ی Apperzeption لایب نیتس به کار رفت و بعدها هگل در فصل دوم کتاب پدیدارشناسی روح این مفهوم را به "خودآگاهی" (Selbstbewusstsein) تغییر داد. مارکس در رساله ی پایان نامه ی خود ضمن سمپاتی به اصل اپیکوروسی "آزادی آگاهی" (مارس ١٨۴١) در برابر دترمینیسم دموکریتوسی موضع گرفت و به دفاع از اهمیت کنش آگاهانه ی انسان در روند دگرگونی کامل طبیعت پرداخت و بلافاصله از طریق تامل در آثار هگلی های جوان و آرنولد روگه موضوع "اصلاح آگاهی" را به میان نهاد. مارکس از دوره ی "نقد فلسفه ی حق هگل" به بحث پیرامون باژگونه گی واقعیت در جامعه ی بورژوایی وارد شد و این ناراستی را در قالب یک فرایند تاریخی مشخص قرار داد. در دست‌نوشته-های ١٨۴٣، مارکس با توجه به چیستی وجود دولت و دستگاه های مربوطه به عنوان منشا تولید، به تبیین خطوط آگاهی های کلی دست زد و به تدریج با وارد کردن مبانی اقتصاد سیاسی به این حیطه (گروندریسه) به وضوح نشان داد که نظریه های اقتصاد مالی و گزاره های ثابت اشکال ارزش کار و دستمزد، چه گونه در ذهن کارگران به حقیقت مقدس تبدیل می شوند. در مسیر همین کشف بزرگ علمی بود که مارکس به این نتیجه ی مادی و درست رسید که تاریخ در ذهن انسان ها جریان ندارد و انسان ها براساس هستی مادی معین خود، تفکر معنایی خاصی را نیز حمل می کنند. رابطه یی که بر مبنای رشد نیروهای مولد شکل می گیرد و جهت گیری های تاریخی را رقم می زند. مارکس در ایده-ئولوژی آلمانی – که در حد فاصل سپتامبر ١٨۴۵ و مه ١٨۴۶ نوشته شد – به وضوح آگاهی را به هستی آگاه (das bewusstersein) تغییر داد و از این اصل علمی که "آگاهی هرگز نمی تواند چیزی جز هستی آگاه باشد" دفاع کرد و چنین نوشت: «این آگاهی انسان ها نیست که هستی اجتماعی-شان را تعیین می کند. بل که برعکس زنده گی اجتماعی ست که آگاهی شان را شکل می دهد». مارکس به صراحت و با تاکید بر اصل هستی2 ادامه می دهد: «هستی انسان ها فراشد واقعی زنده گی آنان است. اگر در تمام ایده ئولوژی ها، انسان و مناسبات انسانی باژگونه وانمود می شود، چنان که پنداری در قاب تاریک خانه ی یک عدسی باژگون نما ظاهر شده اند؛ خود این پدیده ها نیز از فراشد تاریخی زنده گی آنان منتج شده است»3. مارکس در دست نوشته های ١٨۴۴ با اشاره به این که پرولتاریا به عنوان "طبقه یی از جامعه ی مدنی که طبقه یی از این جامعه نیست"4 این سوال را مطرح کرد که چه گونه از طبقه یی که از نظر فرهنگی عقب مانده است می توان انتظار داشت که با فرهنگ مسلط طبقه ی حاکم مبارزه کند و خود را از شر توهمات آن نجات دهد؟ چه گونه می توان جامعه را دگرگون کرد، در حالی که عنصر دگرگون کننده (پرولتاریا) خود در نظام بازنمایی (ایده ئولوژی بورژوایی حاکم) شکل گرفته است؟ نظامی (بورژوایی) که واقعیت را باژگونه نشان می دهد و توهم را به جای آگاهی می نشاند. از همه مهم تر از کجا می شود فهمید که باید به عمر این نظام بورژوایی پایان داد؟ مساله یی که مارکس در پی حل آن بود در این صورت بندی خلاصه شده بود: «ایده ئولوژی حاکم بر هر جامعه ، ایده ئولوژی طبقه ی حاکم است». ارنست مندل در نقد نظریه ی پاسیفیستی نئومارکسیست-ها و هربرت مارکوزه - که با استناد به عبارت پیش گفته به انفعال طبقاتی می گراید - و در جریان تبیین فراشد طبقه و تحلیل جریان ایده ئولوژی حاکم و نسبت آن به آگاهی طبقاتی به روند تبدیل کارگران به طبقه اشاره می کند: «بخش هایی از طبقه ی کارگر فرزندان نواده گان و یا نبیره گان مزدبگیران شهری هستند. برخی دیگر اسلاف شان کارگران بخش کشاورزی و دهقانان بی زمین بودند. و دست آخر مابقی بازمانده گان نسل اول و یا دوم خرده بورژواهایی هستند که مالک برخی وسایل تولیدی بوده اند. از سوی دیگر بخشی از طبقه ی کارگر در کارخانه های بزرگ مشغول به کارند... بخش هایی از طبقه ی کارگر سال های مدیدی را در شهرهای بزرگ زنده گی کرده اند. مدت-هاست که سواد خواندن و نوشتن را فرا گرفته اند و تجربه ی فعالیت متشکل سندیکایی و آموزش سیاسی و فرهنگی را پشت سر دارند. بخش دیگری از کارگران در شهرهای کوچک و روستاها زنده گی می کنند و از تجربه ی فعالیت اتحادیه یی بی بهره اند. بخش هایی از طبقه ی کارگر در کشورهای مستقل به دنیا آمده اند و بخش هایی دیگر در کشورهای مستعمره که سال ها برای استقلال جنگیده اند. اگر به تمام این تفاوت های تاریخی و ساختاری، تفاوت در قابلیت های فردی هر مزد بگیر را هم اضافه کنیم – مقصود صرفاً تفاوت در میزان هوش و قدرت تعمیم تجربیات بلافصل نیست، بل که انرژی، توان، شخصیت، مبارزه جویی و اعتماد به نفس هم مورد نظر است – دیگر فهم این نکته که در انکشاف تاریخی طبقه ی کارگر ظهور قشربندی های مختلف بر حسب میزان آگاهی طبقاتی او اجتناب ناپذیری است نباید چندان دشوار باشد. این فراشد تاریخی تبدیل به یک طبقه شدن است که در مقطع زمانی معین میزان آگاهی درون طبقه که همواره متغیر است را باز می تاباند» (E.Mandel,١٩٧٠.p.١٣).

چنان که خواهیم گفت واضح است که مندل – با گرایش مشخص تروتسکیستی – در برداشت خود از جمع بندهای مارکس (خانواده ی مقدس) با بخش هایی از نظریه حزب و سازمان یابی لنین در "چه باید کرد" و مباحث نظری "تاریخ و آگاهی طبقاتی" لوکاچ همراه شده است. اما مارکس در "خانواده ی مقدس" به وضوح حکم دیگری رانده بود: «پرولتاریا مجری حکمی ست که مالکیت خصوصی با ایجاد پرولتاریا بر ضد خود صادر کرده است... مساله این نیست که در لحظه ی معین این یا آن پرولتر و یا حتا کل پرولتاریا چه چیزی را هدف خود خود می داند، مساله این است که پرولتاریا چه هست و بر اساس هستی خویش از نظر تاریخ چه کاری را ناچار است انجام دهد». مارکس به درستی معتقد بود آگاهی طبقاتی در گذار شکل بندی تدریجی هر طبقه از آنتی تز جامعه پیشین به سنتز جامعه ی تحقق یافته، صورت می بندد. هستی از نظر مارکس قالب دیالکتیک است. (هگل دیالکتیک را ظرف هستی می دانست) از نظر مارکس هستی و دیالکتیک تعینی واحد را می-سازند و هرگونه فلسفه ی هستی فقط با مصداق آن و به طور مشخص طبقه تعریف می شود.

(در افزوده: این تعبیر لوکاچ از مارکسیسم که "طبقات اجتماعی یگانه فاعل های تاریخ هستند" (تاریخ و آگاهی طبقاتی، ترجمه ی پوینده، ص: ٢٢) درک درستی است. در مقابل چنین درکی از نقش تغییردهنده ی طبقه؛ همان قدر اهمیت دادن به نقش فرد و محفل - از هگل و پلخانف تا سارتر - و آویختن به من ناکران مند فیخته یا همان تعبیر "من استعلایی" و بینش های پوزیتیویستی دکارتی و فاعل فردی و غیره، بی ربط است). به نظر مارکس (خانواده ی مقدس ) "هدف و کنش تاریخی پرولتاریا آشکارا و به گونه یی برگشت-ناپذیر، در شرایط زنده گی اش پنهان شده است. همان طور که در کل سازمان یابی جامعه ی بورژوایی امروز نهفته است. این جا نیازی نیست توضیح دهیم که بخش بزرگی از پرولتاریای انگلیسی و فرانسوی هم اکنون از وظیفه ی تاریخی خویش آگاه شده اند و پی گیرانه می کوشند تا این آگاهی را به سوی روشنی تام پیش ببرند." در واقع اشاره ی ارنست مندل به تفاوت های مکانی و زمانی طبقه ی کارگر در ارزیابی میزان آگاهی طبقاتی با اشاره به همین نظر مارکس آب بندی شده است. جهان نگری مارکس بر اساس فهم تمامیت مشخص هستی پرولتاریا شکل بسته است. مارکس به جای طرح ضرورت آگاه سازی یک به یک کارگران و سنجش بی هوده ی اندازه ی سواد، دانایی و آموزش مدرسه یی یا دانشگاهی ایشان (یعنی یکی از قطب نماهای اصلی لوکاچ و مندل) به مولفه ی بسیار مهم موقعیت هستی شناسانه ی خود طبقه اشاره می کند. آگاهی کارگران ارتباطی با میزان دانش فلسفی آنان و مطالعه و نقد فلان متن سیاسی اقتصادی ندارد. برخلاف منطق حاکم بر انترناسیونال دوم (پوزیتیویسم)، مارکس به شیوه یی هوشمندانه معتقد بود که پرولتاریا به نظام جامعه ی طبقاتی خاتمه خواهد داد. در چنین متنی آگاهی طبقاتی مترداف اطلاع از رسالت تاریخی طبقه است. مارکس در قطع نامه ی بین الملل اول درباره ی "کنش سیاسی طبقه ی کارگر" - در کنفرانس لندن، سپتامبر١٨٧١، متعاقب کمون پاریس - به‌وضوح اعلام کرد که از مبارزه ی هر روزه و اتحادیه یی کارگران آگاهی آنان درباره ی ضرورت جمع کردن بساط نظام بورژوایی شکل می گیرد. (به مبحث تریدیونیونیسم و نظریه ی لنین پیرامون انتقال آگاهی طبقاتی از خارج طبقه "چه باید کرد" برخواهم گشت). مارکس در قطع نامه ی پیش گفته نوشت: «وحدت نیروهای طبقه ی کارگر که اکنون ناشی از مبارزه ی اقتصادی آنان است باید در عین حال همچون اهرمی در پیکار این طبقه علیه نیروهای سیاسی زمین دار و سرمایه داران به کار گرفته شود. در وضعیت مبارزاتی طبقه ی کارگر جنبش اقتصادی و کنش سیاسی این طبقه به طور جدایی ناپذیری با یک دیگر متحد هستند».

به نظر مندل - که تا حدودی بیان گر همین نظریه مارکس است – «پرولتاریا در روند خودآگاهی در جامعه به کنش می پردازد. به بیانی دیگر در پیکار با سرمایه است که به جای گاه و نقش خویش در جامعه ی سرمایه داری پی می برد و به آگاهی طبقاتی دست می یابد. اما آگاهی که به واقع به مثابه ی سوژه است به هیچ وجه ثابت و پایدار نبوده و بر طبق یک سلسله قوانین ثابت و مکانیکی شکل نمی گیرد، بل که فرایندی دیالکتیکی است. رهایی پرولتاریا پیکاری است در قالب وحدت دیالکتیکی نظریه و عمل. اما در این وحدت عنصر آگاهی را نباید به صورت نظریه ی "ناب" متصور شد. چرا که آن بخش از آگاهی "نظری نهفته و نامریی" تنها توسط کنش در واقعیت خارج از نظریه است که می تواند به این آگاهی به نقد موجود افزوده شود و موجب ارتقای آن گردد». (Ibid.p.١٢) [به این بحث باز خواهم گشت] "تزهایی درباره ی فوئر باخ" از یک منظر ناظر بر نقد شفاف مارکس به ماتریالیسم مشاهده گر و عبور قاطع از جهان نگری ذهنی و تفسیری فیلسوفان ایده آلیست است. در این تزها مارکس اساسی-ترین خصوصیت فلسفه ی "عمل" خود را نشان داد و به وضوح مفهوم عمل را مبتنی بر وحدت بشر و طبیعت، و وحدت عین و ذهن تعریف کرد.

مارکس در تز دوم نوشت: «این مساله که آیا اندیشه ی بشری دارای حقیقتی عینی هست یا نه مساله-یی نظری نبوده بل که مساله یی عملی ست. در پراتیک است که انسان باید حقیقت یعنی واقعیت و توان اندیشه اش را، این جا و اکنون اثبات کند. مناقشه درباره ی واقعیت یابی اندیشه یی جدا از پراتیک صرفاً مساله یی اسکولاستیک است». از نظر مارکس منازعه یی که آیده آلیست ها پیرامون تقدم ذهن بر عین یا ترجیح تئوری بر پراتیک راه اندخته بودند کاملاً منسوخ شده بود. دعوا در این خصوص که "حقیقت" وجود دارد یا خیر ضرورتاً باید از طریق عمل مرتفع شود. حقیقت همان قدر که مقوله یی مطلق نیست، پدیده یی نسبی-ست و درک آن نه بر اساس تجربه و نه بر مبنای ضرورت بل که بر پایه ی پراتیک انسان قابل تبیین است. به عبارت دیگر نقدی که مارکس بر فلسفه ی ایده آلیستی آلمان (هگل و پیش از وی کانت و...) طراحی کرد مبتنی بر این نگره ی مادی و واقعی بود که عمل انسانی با هدف تغییر طبیعت و اجتماع پیرامونی شکل بسته است و از هسته ی اصلی در شناخت جامعه و هستی برخوردار است.

به نظر مارکس فلسفه هم؛ آگاهی زیربنایی نظری و ابزار این عمل را بنیاد می گذارد. در واقع فلسفه ی عمل مارکس پیوند بین فلسفه به شکل اعم را با واقعیت موجود توضیح می دهد. نکته بسیار مهم و حیاتی در نظریه ی علمی مارکس این است که به درست معتقد بود که فقط طبقه ی کارگر قادر به تحقق تئوری "تغییر" است. تئوری تغییر نیز چیزی جز تغییر جامعه ی بورژوایی به جامعه ی سوسیالیستی از طریق لغو مالکیت خصوصی بر وسایل تولید و استقرار مالکیت اجتماعی نیست. مارکس در تمام این مدت (١٨۴٣) هر دو جناح هگلی های جوان آلمان را که با تکیه بر لیبرالیسم از یک طرف تئوری و فلسفه را کنار نهاده و در "حزب سیاسی عمل گرا" جمع شده بودند، و از طرف دیگر "حزب سیاسی تئوریک" ساخته بودند، نقد می کرد. به نظر مارکس: «سلاح نقد هرگز جای گزین نقد سلاح ها نمی شود... و تئوری نیز زمانی به یک نیروی مادی مبدل می گردد که توده های مردم را جلب کرده باشد... زمانی که رادیکال و انقلابی شده باشد». (نقد فلسفه ی حق هگل ، ص ١٣٧) به نظر مارکس تئوری زمانی وارد صحنه ی عمل می شود که پاسخ گوی نیازهای واقعی انسان و جامعه باشد. به عبارت دیگر تئوری به خودی خود غیر عملی ست و کارایی آن مشروط به وجود نقد رادیکال منطبق با نیازهای مردم است و از آن جا که تحقق این نیازها صرفاً با رهایی کامل مردم امکان پذیر است پس ضرورت انتقال تئوری به عمل فقط شکل گیری یک انقلاب اجتماعی است. اهمیت مرکزی بحث مارکس این است که در گرانیگاه، ستون فقرات و ثقل اصلی این انقلاب؛ طبقه-ی کارگر را یافته است. به نظر مارکس پرولتاریا به عنوان تنها طبقه ی متشکل تحت ستم - که آزادی اش پیش شرط آزادی کل بشر است – از این رسالت تاریخی منحصر برخوردار است که با نفی خود به مثابه ی یک طبقه کل نظام طبقاتی را نیز نابود کند و در همین راستا پرولتاریا به رهایی کامل خود دست نمی یابد، مگر این که تئوری را به عمل تبدیل کند. به نظر مارکس تئوری به خودی خود به رهایی پرولتاریا منجر نمی شود. کما این که وجود اجتماعی تئوری نیز به خودی خود به آزادی طبقه ی کارگر نمی انجامد. مارکس به درست معتقد بود که طبقه ی کارگر ابتدا باید به موقعیت اجتماعی خود آگاه گردد و نیازهای رادیکال خود را بشناسد و سپس ضرورت پی ریزی زمینه های مادی برای رهایی خود را درک و در ارتباط با آن عمل انقلابی را سازمان دهد.

به عبارت دیگر از نظر مارکس آگاهی پرولتاریا فلسفه یا جهان بینی طبقه ی اوست و پرولتاریا و فلسفه یک واحد غیر قابل تفکیک را تشکیل می دهند: «همان طور که فلسفه سلاح های مادی خود را در پرولتاریا جست وجو می کند، پرولتاریا نیز سلاح های معنوی خود را در فلسفه می یابد» (نقد فلسفه-ی حق هگل، ص:١۴٢). به نظر می رسد سه اثر "ایده ئولوژی آلمانی"، "تزهای فوئر باخ" و "فقر فلسفه" در برگیرنده ی چارچوب و متدولوژی آگاهی طبقاتی از نظر مارکس باشند. ایده ئولوژی آلمانی مهم ترین نقطه ی عطف در سیر تطور سوسیالیسم به علم است. در این اثر مارکس در برابر هگلی های جوان که نقد و ایده را موتور تکامل تاریخی بشری می پنداشتند به صراحت اعلام کرد که «توضیح اساس و پایه ی عقاید از طریق پراتیک مادی ست و نه توضیح عمل توسط ایده» (ایده ئولوژی آلمانی؛ ١٩٦۵ ص:۵٠، چاپ لندن). در این اثر مهم مارکس ضمن جدا شدن ریشه یی از ایده الیسم هگل و ماتریالیسم نظاره گر فوئر باخ؛ به تحلیل نقش تولید در تاریخ و زنده گی اجتماعی انسان ها رسید: «همان طور که محیط و مقتضیات بر شکل گیری و ساختن بشر تاثیر می گذارند، بشر نیز در ساختن محیط و مقتضیات اثر می گذارد... بشر از حیوانات توسط آگاهی اش متمایز می شود... بشر به محض آغاز تولید وسایل معیشت خود، آغاز به متمایز کردن خود از حیوانات کرد... بشر با تولید وسایل معیشت خود به شکل غیر مستقیم در حال تولید زنده گی مادی خود نیز هست...» به این ترتیب مارکس بر نقش تولید به عنوان شرط اساسی تطور و تکون تمام تاریخ اجتماعی انسان تاکید می کند و از همین جا به تحلیل دو مقوله ی پیوسته ی ماتریالیسم تاریخی یعنی "نیروهای تولید" و "مناسبات تولید" می-پردازد. ارتباط آگاهی طبقاتی با نقش تولید در حیات اجتماعی طبقه ی کارگر در همین چارچوب تبیین می شود و به دو مرحله ی کلی و پیوسته تقسیم می گردد:

١. طبقه ی در خود. کارگران در این فرم بندی به این حد از آگاهی می رسند که فی المثل کارمزدی خصلت اساسی نظام تولیدی سرمایه داری است و دستمزدی که به آنان تعلق می گیرد حتا بدون در نظر گرفتن ارزش اضافه، به مراتب کم تر از ارزش نیروی کارشان است. آگاهی نسبت به واقعیت موجود و تلاش برای بهتر کردن آن، کارگران را در تشکل های سندیکایی و اتحادیه یی گِرد می کند و به یک سلسله مبارزه ی دو فاکتو و اکونومیستی وا می دارد. واضح است که هر درجه یی از پیش رفت در این مبارزه و هر میزان از تحقق مطالبات صنفی، به سود کارگران است و آنان را برای دست-یابی به وحدت طبقاتی و برداشتن گام های بعدی یاری می رساند. کسانی این حد از آگاهی را – با اشاره ی سطحی به نقد لنین به تریدیونیونیسم در "چه باید کرد" – به سخره گرفته اند و به بهانه ی نفی اکونومیسم و سندیکالیسم به آن ریشخند زده اند. اگر کارگران در راه دشوار رهایی خود و جامعه بتوانند نخستین گام های شان را با تحمیل شرایط بهتر محیط کار، تقلیل ساعات کار و دستمزد بیش تر بر کارفرمایان و سرمایه داران بردارند؛ همه ی آن نیشخندها، باد هواست. کسان دیگر نیز گفته اند که چنین مبارزه یی به رونق و شکوفایی تولید و به تبع آن سودآورسازی سرمایه می انجامد. این تفسیر نیز به اندازه ی کافی ریشخندآمیز هست، که بی نیاز از نقد باشد.

٢. طبقه برای خود. این شکل از طبقه ی کارگر در مسیر تکوین مبارزه ی طبقاتی و به یاری عنصر سازمان یابی و در سیر تطور عمل، تجربه، آگاهی به آن درجه از شعور و آگاهی رسیده است که ضمن دریافت منافع مشترک به هدف واحد در قالب یک طبقه فکر و عمل کند. وجه تولید و جامعه ی سرمایه داری پیشرفته به نحو بارزی می کوشد از طریق اتمیزه کردن کارگران، ضمن ترمیم تضادهای خود - از جمله تلاش برای عبور ازدوره ی انباشت پس از بحران - طبقه ی کارگر را حداکثر در موقعیت نخست متوقف کند. اما از سوی دیگر گرایش به تمرکز تولید سرمایه-داری، - چنان که انگلس در خصوص توضیح طبقه ی کارگر انگلستان گفته: ١٨۴۵- لاجرم به ایجاد تمرکز در طبقه ی کارگر نیز می تواند بینجامد. در هر دو صورت هستی اجتماعی طبقه یی که در مبارزه ی متشکل و سازمان یافته این تضادها شکل بسته است؛ حکم به آگاهی طبقه یی می دهد که رسالت تاریخی اش جمع کردن بساط همین تضادها و بحران هاست. شناخت تئوریک و ایده ئولوژیک برای ایجاد چنین تغییر بنیادینی نقش اول را ایفا نمی کند.

*** پس از مارکس و انگلس و به موازات شکل بندی جریان سوسیال دموکراسی در آلمان و بلشویسم در روسیه، مولفه ی آگاهی طبقاتی به مقولات دیگری گره خورد. ضرورت وجود حزب سیاسی پیشرو متشکل از روشن فکرانِ احتمالاً بورژوایی که به منافع طبقاتی خود پشت پا زده بودند، برای انتقال آگاهی طبقاتی از بیرون به درون طبقه، به یکی از چالش های اصلی جنبش سوسیالیستی تبدیل شد. اگر زمانی بلانکیسم مدعی بود که بر محور ایجاد چند محفل چندین هزار نفری می توان به نیابت از طبقه ی کارگر، دست به تغییرات اساسی زد، شگفتا که برداشت و تفسیر دل خواه از "چه باید کرد" لنین - در تقابل با رزالوکزامبورگ - بنیاد تغییرات اجتماعی را نه از مسیر حرکت موش کور تاریخ بل که در چارچوب یک حزب سیاسی تئوریک و میلیتانت محدود کرد و در گزاره های دیگر با پیش کشیدن نقش عنصر پیشتاز، طبقه ی کارگر را به حاشیه راند. از پس سیر سریع حوادث نفس گیر اجتماعی ایران امروز و درگیر و دار گرفتاری های رو به فزونی؛ اگر فرصتی و نفسی بود این بحث را با همین مقدمه پی خواهیم گرفت.

محمد قراگوزلو - ٢١/١٠/١٣٨٨

سایت تحلیلی البرز www.alborznet.ir/fa/default.aspx پی نوشت‌ها ١. مقوله ی "طبقه ی در خود" در مفهوم عینی از طبقه در جامعه شناسی مارکس ریشه دارد. بر طبق این مفهوم طبقات اجتماعی بر اساس موقعیت عینی شان در فراشد تولید و مستقل از سطح آگاهی شان مشخص می شوند. می دانیم که مارکس جوان در مانیفست و دست نوشته های ١٨۵٢-١٨۵٠، مفهوم ذهنی از طبقه را مطرح کرده بود. مطابق این برداشت طبقه ی کارگر تنها در جریان مبارزه یعنی بعد از رسیدن به حداقلی از سطح آگاهی های طبقاتی ست که یک طبقه می شود. بوخارین هم در رابطه با یکی از فرمول های کتاب "فقر فلسفه"، برای مفهوم ذهنی، اصطلاح مقوله ی "طبقه برای خود" را در مقابل با تعریف عینی یعنی مفهوم "طبقه برای خود" ابداع می کند. در این رابطه بنگرید به:

Mandel Ernest (١٩٧٠) The Leninist Theory of organization, International Social Review, vol.31/No.9/ London.

١٩٧٠. در مورد "چیستی هستی" بنگرید به کتاب پر ماجرای:

قراگوزلو. محمد (١٣٨٧) درآمدی به اگزیستانسیالیسم و حکت متعالیه، دگرباش کشی تاریخی، تهران: قصیده سرا.

این کتاب در تیرماه ١٣٨۴ تحویل وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی شد و پس از سه سال سکوت، ده ها رفت و برگشت و نامه پراکنی و لابی گری؟! و تضمین کتبی و رسانه یی ناشر و نویسنده مبنی بر درج همزمان پاسخ مراکز معتبر دانشگاهی و حوزوی به مباحث فلسفی مطروحه در ذیل هر صفحه یا ضمیمه، سرانجام چند آب شسته رُفته تر!! در سال جاری (١٣٨٨) منتشر شد. تاریخ مقدمه ١٣٨٢، تاریخ چاپ ١٣٨٧، تاریخ انتشار ١٣٨٨!!

٣. ایده ئولوژی آلمانی چند بار و از سوی چند مترجم به فارسی ترجمه شده است. نگارنده به دلایلی ترجیح داد به هیچ یک از این برگردان های مشخص اشاره نکند، چنین است خانواده ی مقدس، و فقر فلسفه و تزهایی درباره فوئر باخ.

۴. درباره ی نظر مارکس و... پیرامون جامعه ی مدنی، نگارنده در فصل دوم کتاب "فکر دموکراسی سیاسی" (١٣٨٧، تهران: نگاه) بحث کرده است.



www.wsu-iran.org wsu_wm@yahoo.com